Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
 
زطظا
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠  

الان 



 
سلام
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٠  

سلام من اومدم



 
اومدم که وبلاگم رو نبندند
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٩  

سلام.من عیبت کبری کرده بودم.

الان که اینجام احسان خوابیده .الان احسان ٣ سال و ٣ هفتشه.خیلی باحال شده.



 
مانو اِتان بتَن…(مامان احسان بستنی میخواد)
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

سلام:)

من خیلی وقت بود که نیومده بودم اما این دفعه جبران می کنم و با کلی عکس از شرمندگی خودم در می یام:زبان

پسرم دیگه کاملا منظورشو می فهمونه. کلی از کلمه ها رو می تونه بگه اگرم نتونه بگه آهنگش رو می گه.

لغتنامه پسر من:

مانو یا مامانو:مامان

اَبیل یا اَنیر یا اَمیل: بابا امیر

اَنو یا ننَو: نرگس

آیا یا "آَه یا":زهرا

عَمَه: عمه لیلا

دُل: گل

بَتَن: بستنی

اَذا: غذا

اِندون: هندوانه

ما: ماست

هوب: یه چیز خوب که میتونه شامل تمام خوراکی ها بشه مخصوصا اسمارتیز

پاتیل: پاستیل

آدی: آذین

تَتِه: ترانه

پَتِه: پشه

 

خلاصه که کلی واسه خودش مرد شده.

الان چند وقتی می شه که دوباره عشق سوئیچ شده. یا سر جیب امیره یا سر کیف من. همش دنبال "سو" می گرده گاهی اوقات دیگه از حد می گذرونه و کفر منو در می یاره. اگر سو به دستش برسه میره می ایسته پشت در و مرتب جیغ می زنه که منو ببر تو پارکینگ که سوار ماشین بشم. من مفلوکم باید با آقا برم بشینم تو ماشین و اول از همه درها رو چک می کنه که حتما بسته باشن و بعدشم باید کمربندتو ببندی و هی cd رو میزنه بره تو و بیاد بیرون و خلاصه حالی می کنه و اگر 2 ساعت هم با همین اوصاف اون تو باشه هیچ مشکلی نداره. از خونه بدون ماشین نمیتونیم خارج بشیم چون خودشو می کشه. یه دفعه می خواستم ببرمش خرید چون نزدیک بود دیگه ماشین رو نیاوردم بیرون تا وسط راه رفتیم ولی اینقدر جیغ کشید که برگشتیم و نشستیم تو ماشین و دیگه بی خیال خرید شدم.

یه ترسوی جون دوستیه که خدا می دونه. تو خیابون که بخوایم راه بریم خل می کنه آدمو از بس که زیر پاشو نگاه می کنه و این پستی بلندیها رو توجه می کنه که چجوری رد کنه. از آسانسور که می خواد پیاده بشه به اندازه 2 سانت پایین در آسانسور که سوراخ هست و جون می ده تا رد کنه. اینقدر با احتیاط پاشو بر می داره که کلافه می کنه آدمو. من معمولا یکی در قمبلش می زنم و از آسانسور می یارمش بیرون.

وقتی می برمش مهمونی یه قیافه ای می گیره که نمی دونین. آبروی آدمو می بره. محل هیچ کس نمی ده. بکشیش نمی خنده. تکونم نمی خوره. همونجوری می شینه تو بغلت.

بلد شده که نرده های تختش رو بگیره و بره تو تختش ولی می ترسه بیاد پایین و باید ما درش بیاریم.

اگه دعواش کنی (البته دعوا که نه فقط بگی بالا چشمت ابروعه) داد می زنه سرت بعد شروع می کنه به کُلی بازی. خودشو می زنه محکم می زنه تو سرش بعد می دوه و خودش رو می ندازه رو زمین بعد هم چنان گریه ای سر می ده که بگی غلط کردم. اصلا باهاش نمی شه شوخی کرد.

این بود احوالات پسر من تا امروز که 21 اردیبهشت هستش.  

 

احسان نوروز ٨٨:

Image and video hosting by TinyPic

اردیبهشت ٨٨:

Image and video hosting by TinyPic



 
احسان واکسن 1.5 سالگیش رو هم زد.
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٧  

سلام به همگی:)

من با تاخیر خیلی طولانی اومدم ولی مهم اینه که اومدم. این مدت سرم خیلی شلوغ بود. ولی الان همه چیز خوبه.

احسان واکسن زده و می لنگه. یه پاشو اصلا نمیتونه تکون بده و و کلی شاکیه از این وضعیت. تو خواب به من می گه:" مامان ....دَ " یعنی که درد می کنه. جالبه که به من دیگه نمی گه "ماما" می گه "مامان" . به باز کردن می گه  "با" .یه بار هم نمی گه . صد بار پشت سر هم می گه "با با با با ....." یعنی باز کن.

همچنان به آب و شیر و هر چیز مایع دیگه ای می گه "ما" . حتی به ماست هم می گه "ما".

باباش رو همچین با ناز صدا می کنه که نگو به باباش می گه "بابایی".

وقتی اسمارتیز می بینه چشماش برق می زنه. اینقدر ذوق می کنه که قابل وصف نیست. در مورد پاستیل هم همینطوره و کلی به این دو مقوله علاقه نشون می ده.

عشق بیرون رفتن داره و همش دنبال یه راه فرار می گرده که از خونه خارج بشه اگه کسی بیاد خونمون بیچاره میشه چون باید با احسان از خونه بره بیرون. 

یاد گرفته دست ماها رو می گیره و بلند می کنه و با خودش می بره. حتی با غریبه ها هم همینطوره. می ره دستش رو می گیره و بلندش می کنه و دنبال خودش می کشونه. 

روزی چند بار دستمون رو می گیره و می بره تو اتاقش و باید بریم تو اتاقش و کمد اسباب بازیهاشو بریزیم بیرون. همه رو باید بریزیم حتی یه دونه هم نباید تو کمدش باقی بمونه.

کلاغ پر رو یاد گرفته بهش می گیم کلاغ می گه پَ...دستشم می بره بالا:)

احسان و امیر رضا(پسر خاله احسان) 

Image and video hosting by TinyPic

احسان در ١ سال و ۵ ماهگی:

Image and video hosting by TinyPic

احسان داره می خنده:

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ١١ صبح از خواب بیدار شده و می خواد صبحانه بخوره:

Image and video hosting by TinyPic

احسان و امیر حسین و امیر رضا:(آذر ماه ٨٧)

Image and video hosting by TinyPic



 
 
 
سايت وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست