Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
 
مانو اِتان بتَن…(مامان احسان بستنی میخواد)
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

سلام:)

من خیلی وقت بود که نیومده بودم اما این دفعه جبران می کنم و با کلی عکس از شرمندگی خودم در می یام:زبان

پسرم دیگه کاملا منظورشو می فهمونه. کلی از کلمه ها رو می تونه بگه اگرم نتونه بگه آهنگش رو می گه.

لغتنامه پسر من:

مانو یا مامانو:مامان

اَبیل یا اَنیر یا اَمیل: بابا امیر

اَنو یا ننَو: نرگس

آیا یا "آَه یا":زهرا

عَمَه: عمه لیلا

دُل: گل

بَتَن: بستنی

اَذا: غذا

اِندون: هندوانه

ما: ماست

هوب: یه چیز خوب که میتونه شامل تمام خوراکی ها بشه مخصوصا اسمارتیز

پاتیل: پاستیل

آدی: آذین

تَتِه: ترانه

پَتِه: پشه

 

خلاصه که کلی واسه خودش مرد شده.

الان چند وقتی می شه که دوباره عشق سوئیچ شده. یا سر جیب امیره یا سر کیف من. همش دنبال "سو" می گرده گاهی اوقات دیگه از حد می گذرونه و کفر منو در می یاره. اگر سو به دستش برسه میره می ایسته پشت در و مرتب جیغ می زنه که منو ببر تو پارکینگ که سوار ماشین بشم. من مفلوکم باید با آقا برم بشینم تو ماشین و اول از همه درها رو چک می کنه که حتما بسته باشن و بعدشم باید کمربندتو ببندی و هی cd رو میزنه بره تو و بیاد بیرون و خلاصه حالی می کنه و اگر 2 ساعت هم با همین اوصاف اون تو باشه هیچ مشکلی نداره. از خونه بدون ماشین نمیتونیم خارج بشیم چون خودشو می کشه. یه دفعه می خواستم ببرمش خرید چون نزدیک بود دیگه ماشین رو نیاوردم بیرون تا وسط راه رفتیم ولی اینقدر جیغ کشید که برگشتیم و نشستیم تو ماشین و دیگه بی خیال خرید شدم.

یه ترسوی جون دوستیه که خدا می دونه. تو خیابون که بخوایم راه بریم خل می کنه آدمو از بس که زیر پاشو نگاه می کنه و این پستی بلندیها رو توجه می کنه که چجوری رد کنه. از آسانسور که می خواد پیاده بشه به اندازه 2 سانت پایین در آسانسور که سوراخ هست و جون می ده تا رد کنه. اینقدر با احتیاط پاشو بر می داره که کلافه می کنه آدمو. من معمولا یکی در قمبلش می زنم و از آسانسور می یارمش بیرون.

وقتی می برمش مهمونی یه قیافه ای می گیره که نمی دونین. آبروی آدمو می بره. محل هیچ کس نمی ده. بکشیش نمی خنده. تکونم نمی خوره. همونجوری می شینه تو بغلت.

بلد شده که نرده های تختش رو بگیره و بره تو تختش ولی می ترسه بیاد پایین و باید ما درش بیاریم.

اگه دعواش کنی (البته دعوا که نه فقط بگی بالا چشمت ابروعه) داد می زنه سرت بعد شروع می کنه به کُلی بازی. خودشو می زنه محکم می زنه تو سرش بعد می دوه و خودش رو می ندازه رو زمین بعد هم چنان گریه ای سر می ده که بگی غلط کردم. اصلا باهاش نمی شه شوخی کرد.

این بود احوالات پسر من تا امروز که 21 اردیبهشت هستش.  

 

احسان نوروز ٨٨:

Image and video hosting by TinyPic

اردیبهشت ٨٨:

Image and video hosting by TinyPic



 
احسان واکسن 1.5 سالگیش رو هم زد.
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٧  

سلام به همگی:)

من با تاخیر خیلی طولانی اومدم ولی مهم اینه که اومدم. این مدت سرم خیلی شلوغ بود. ولی الان همه چیز خوبه.

احسان واکسن زده و می لنگه. یه پاشو اصلا نمیتونه تکون بده و و کلی شاکیه از این وضعیت. تو خواب به من می گه:" مامان ....دَ " یعنی که درد می کنه. جالبه که به من دیگه نمی گه "ماما" می گه "مامان" . به باز کردن می گه  "با" .یه بار هم نمی گه . صد بار پشت سر هم می گه "با با با با ....." یعنی باز کن.

همچنان به آب و شیر و هر چیز مایع دیگه ای می گه "ما" . حتی به ماست هم می گه "ما".

باباش رو همچین با ناز صدا می کنه که نگو به باباش می گه "بابایی".

وقتی اسمارتیز می بینه چشماش برق می زنه. اینقدر ذوق می کنه که قابل وصف نیست. در مورد پاستیل هم همینطوره و کلی به این دو مقوله علاقه نشون می ده.

عشق بیرون رفتن داره و همش دنبال یه راه فرار می گرده که از خونه خارج بشه اگه کسی بیاد خونمون بیچاره میشه چون باید با احسان از خونه بره بیرون. 

یاد گرفته دست ماها رو می گیره و بلند می کنه و با خودش می بره. حتی با غریبه ها هم همینطوره. می ره دستش رو می گیره و بلندش می کنه و دنبال خودش می کشونه. 

روزی چند بار دستمون رو می گیره و می بره تو اتاقش و باید بریم تو اتاقش و کمد اسباب بازیهاشو بریزیم بیرون. همه رو باید بریزیم حتی یه دونه هم نباید تو کمدش باقی بمونه.

کلاغ پر رو یاد گرفته بهش می گیم کلاغ می گه پَ...دستشم می بره بالا:)

احسان و امیر رضا(پسر خاله احسان) 

Image and video hosting by TinyPic

احسان در ١ سال و ۵ ماهگی:

Image and video hosting by TinyPic

احسان داره می خنده:

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ١١ صبح از خواب بیدار شده و می خواد صبحانه بخوره:

Image and video hosting by TinyPic

احسان و امیر حسین و امیر رضا:(آذر ماه ٨٧)

Image and video hosting by TinyPic



 
چند تا عکس:
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٧  

سلام:)

فقط اومدم تا چند تا عکس از مسافرتمون بذارم اینجا:

 علاوه بر اون شمالی که در پست قبلی ازش نوشتم تعطیلات این هفته رو هم رفتیم شمال. یعنی این عکس در تاریخ ٣/٨/٨٧ گرفته شده.

Image and video hosting by TinyPic

اینم یه عکس در ساحل دریای عباس آباد:

Image and video hosting by TinyPic

  بیرون ویلا در هچیرود:

Image and video hosting by TinyPic

احسان الان در آستانه ۱ سال و ۳ ماهگی هستش.

یه چیز جالب هم بگم:

احسان به آب میگه "ما" .وقتی شمال بودیم هوا بارونی بود و بارون های شمال هم که دیدین مثل سیل می یاد. احسان وقتی این قطرات آب رو می دید که از آسمون می یاد پایین خیلی ذوق زده شده بود و همش پشت سر هم می گفت: ما... ما... ما...ما...  

یه کثافت کاری که بچم الان یاد گرفته اینه که اگه در دستشویی باز باشه آنچنان ذوقی می کنه که انگار در بهشت به روش وا شده و می دوه می ره تو و اولین کاری که می کنه اینه که دستش رو می کنه تو توالت فرنگی و تو آبش موج می ندازه و تا بهش بگی احساااااااااااان کلافهسریع دستش رو در می یاره و دور دهنش می ماله. آخه من وقتی می خوام دهنش رو پاک کنم دستم رو می برم زیر آب و دور دهنش می مالم. این پسر من هم یاد گرفته و دوست داره دستش رو تو آب کنه و دور دهنش بماله.  



 
ماما...مَ مَ ...
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٧  

سلام:)

احسان از بعد از یک سالگی یه دفعه بزرگ شد و خیلی چیزها رو فهمید. دیگه منو می تونه صدا کنه و بگه ماما. البته قبلا هم می گفت ولی نمی دونست معنیش چیه. ولی الان دیگه می دونه.

البته بماند که هر کی رو می خواد صدا کنه .همینو می گه. حتی باباش رو:)

پسرم دیگه از شغل شریف سرایداری استعفاء داده و الان به شغل شریف رانندگی روی آورده. دیگه مثل چند ماه پیش وقتی کلید می بینه از خود بی خود نمی شه. البته هنوز علاقه داره ها ولی مثل قدیم نیستش. الان عشق ماشین و رانندگی شده. تو خیابون که راه می ریم هر ماشینی رو که می بینه می خواد سوارش بشه. البته فقط دوست داره پشت فرمون بشینه و راننده باشه. دیگه کارمون در اومده. یه آدم بیکار باید ایشون رو ببرن روزها پایین تا ایشون پشت فرمون بشینند و البته شما هم باید بالا سر ایشون وایسین و البته درهای ماشین هم باید بسته باشن تا ایشون بتونن در رو قفل کنن. اصلا تو خونه بند نمی شه و همش آویزون در می شه تا ببریش تو پارکینگ. 

تعطیلات عید فطر رفتیم شمال بالاخره. دفعه پیش احسان برناممون رو بهم زده بود. هوا خیلی عالی بود و تونستیم عکسهای خوبی بگیریم. عکس ها رو حتما می ذارم. احسان تو ماشین اذیتم نکرد و کلی پسرم آقا بود. اونجا هم کلی خوش اخلاق بود و اذیت نکرد.

راستی احسان یه لغت دیگه که یاد گرفته "پیشو" هست. وقتی گربه می بینه کلی ذوق می کنه و می گه "پ شو" . خیلی با نمک می گه. کلاغ پر رو هم یاد گرفته والبته فقط پر آخرش رو. اونم به جای پر می گه " ار" .   



 
احسان مریض شد:(
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸٧  

سلام:)

ایندفعه خیلی با تاخیر اومدم. احسان هفته پیش به سختی مریض شد. برنامه مسافرت ما رو هم به هم زد. تب و لرز شدید به همراه اسهال و استفراغ.

واکسن یک سالگیش رو که زدیم موقعی که داشت سوزن رو به بازوش می زد احسان حتی نگاه هم کرد که سوزن داره به دستش فرو می ره ولی حتی آخ هم نگفت و هیچ عکس العملی نشون نداد. خانومه گفت که یک هفته دیگه ممکنه تب کنه و بدنش دون بزنه . ما هم خوشحال و خندان از اینکه چه واکسن راحتی بود اومدیم خونه ولی دقیقا یک هفته بعدش احسان آنچنان تبی کرد که منو امیر رو تا صبح بیدار نگه داشت. تب بالا که با استامینوفن پایین نمی یومد. یک ساعت یه بار پا شویش می کردیم و تمام بدنش رو خیس می کردیم ولی اینقدر بدنش داغ بود که سریع خشک می شد و دوباره دماش بالا می رفت خلاصه که این ماجرا تا ٣ روز به شدت ادامه داشت و بچه ام ٣ روز فقط ors خورد .حسابی لاغر شده بود و به شدت ضعیف. پاهاش هم به خاطر اسهالش سوخته بود و دیگه مزید بر علت شده بود. خلاصه تقریبا یک هفته ما گرفتار احسان بودیم و مسافرتمون هم کنسل شد و مجبور شدیم تمام تعطیلات نیمه شعبان رو در منزل در خدمت آقا بمونیم. ولی خدا رو شکر ماجرا ختم به خیر شد.

اینم عکس احسان در حیاط خونمون در ۲۵ مرداد ماه: (روز دوم مریضی اش) بچه ام کلی وزن کم کرده.

 

Image Hosting by PictureTrail.com

احسان خان الان دیگه فقط راه می ره و دیگه چهار دست و پا نمی ره.

عشق کلید شده. حتی اگه دست کسی ببینه جیغ می زنه که به من بدین.به صورت کاملا وحشتناکی به کلید علاقه نشون می ده و اگه دستش بدی دیگه ولش نمی کنه .حتی اگه تو خواب هم بخوای ازش بگیری از خواب بیدار می شه. می دونه که کلید رو باید به قفل بزنه . واسه همین به هر چیزی که شبیه قفل باشه این کلید رو فرو می کنه. خلاصه که گرفتار آقا شدیم با این کلید بازیش.

توی خونه حوصله اش سر می ره و همش دوست داره ببریش تو حیاط. کیف می کنه وقتی آب رو باز می کنیم تا به گلها آب بدیم و همش می خواد که دستش رو به آب بزنه.

جیز رو یاد گرفته و وقتی بهش بگی یه چیزی جیزه خودش همش پوف پوف می کنه. 

خودش رو همش لوس می کنه و تا یه متکا می بینه سریع سرش رو می ذاره روش و کلی لوس می کنه خودشو تا ماچ مالیش کنی و حسابی بچلونیش.

دوست داره وقتی راه می ره یکی دنبالش بدوه و اینم فرار کنه یه قدم بر می داره و تند پشت سرش رو نگاه می کنه که ببینه می یای دنبالش یا نه و غش غش می خنده:)))

این بود ماجراهای احسان خان. 

کلید رو تو دستش ببینید:

Image Hosting by PictureTrail.com



 
 
 
سايت وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست